خداحافظ ترس 2
ترس بسه
درادامه مطالب شماره قبل باید بگم یکی دیگر از ترسهای عمیقی که تو خیلی موارد در وجود ما خونه کرده "ترس از تنهائیه" ترس از اینکه دیگران ما را تائید نکنند . ترس از اینکه بقیه افراد منو همینطوری که هستم نپذیرند – منو به عنوان یه آدم دوست داشتنی – قابل اعتماد – خوب– مفید و مهم قبول نکنند .
شاید شما هم تو دوران نوجوانی با دفترچه های خاطرات و عقاید که توجمع رفقا پخش می شد برخورد کرده باشید .
من که خودم تو اون سنین این کار رو انجام دادم . یه روز رفتم یه سررسید خوشگل خریدم و انو به دوستان و فامیلهام دادم که هر کس تو روز تولد خودش برام یه یادگاری بنویسه و تاکید هم کردم که اگه نظر خودشو در مورد من بنویسه خیلی خوشحال تر می شم .
شاید من هم داشتم به نوعی تائید طلبی می کردم . دلم می خواست تو این سررسید همه از من تعریف کنند و کتباَ اقرار کنند که من قابل قبول و پذیرفتنی و دوست داشتنی هستم .
دقت کردید همه ی ما به همون اندازه که دوست داریم ازمون تعریف و تمجید بشه ، چقدر در مقابل انتقاد و نظر مخالف ضعف داریم. من که فکر می کنم جمله ای که بعضاَ رو همون دفترچه های عقاید می نوشتیم که :
سرمه چشم من زسر خاک پای کسی
کو چشم مرا به عیب خوش بینا کرد
هم یه تعارف باشد و بی رو درواسی بهتره بگم ؛ ما در اغلب مواقع اصلاَ هم خوشمون نمیاد کسی یه کاره بیاد و از عیب هامون بگه و چشم هامونو باز کنه .
شاید نه تنها خاک پاشو سرمه چشمامون نکنیم بلکه دلمون بخواد قلم جفت پاهاش رو هم بشکنیم !
چرا ؟!چون داره یه جورایی مثلا به من میگه قابل قبول و خواستنی نیستم وتاییدم نمی کنه .
من که با هزار زحمت و به زور به زورمی خوام از خودم چهره یه آدم کامل – بدون ایراد- عالی ودرخشان بسازم ( چه کار عبث و بیهوده ای) و به همه ، حتی به خودم بقبولانم که من این تصویر کامله و این سراب بی ایراده هستم ،حالا یه کسی پیدا بشه و یه باره همه چیز و بهم بزنه وبگه نه !
تو این ایراد ها و این کاستی ها رو هم داری .
من هم که درباطن خودم هم میدونم خیلی ایراد دارم و با هزار ترفند ونیرنگ چشمم رو به روی اون ایرادها بستم و دارم یه تصویر خیالی و غیر واقعی از خودم رو ، رویا پردازی می کنم مسلماَ نمی تونم به همین راحتی اجازه بدم یه کسی بیاد و من رو از عرش خیالات پرت کنه رو فرش واقعیات !
میخواهیم وارد یک میهمانی پر جمعیت بشیم – می خواهیم برای جمعیتی سخنرانی کنیم – میخواهیم جلوی دوربین تلویزیون بایستیم – سر کلاس میخواهیم درس جواب بدیم – میخواهیم خواستگاری بریم یا برامون خواستگار بیاد و...........دیدید چقدر استرس و هیجان داریم .چرا ؟؟
چون می ترسیم خراب کنیم و اونقدر که باید خوب نباشیم .
شاید هم دستپاچه بشیم و اصلا نتونیم به خوبی صحبت کنیم و خودی نشون بدیم .نفسمون به شماره می افته .... قلبمون هزار تا میزنه .....دستامون عرق میکنه .......مبادا بقیه تایید مون نکنند و بگن بدرد نمیخوره و آبروریزی بشه !
خیلی وقتا که به پیشنهاد ها و در خواست های مختلف و مزاحم جرات "نه" گفتن نداریم – خیلی وقتا که تو رو درواسی فروشنده چیزی رو میخریم – خیلی وقتا که محکم و قاطع تصمیم گرفتیم در مواجهه با فلان شخص یا جمع ، فلان حرف را بزنیم اما موقع عمل که میرسه زبونمون قفل میشه و بعدش هم کلی با خودمون لج می شیم و خود مونو سرزنش و توبیخ میکنیم –خیلی و قتا که کار ی رو انجام میدیم که اصلا دوستش نداریم و به مصلحت ما نیست و خیلی وقتا که . . . . . . .
مشکل شاید ریشه در همین ترس داشته باشه .
ترس از اینکه اونقدر که تو ذهن خودمون احتیاج داریم ، خوب نباشیم و در نتیجه بقیه تائیدمون نکنند- یاترس از اینکه یه وقت چیزی بگیم یا کاری کنیم که بقیه روشونو از ما برگردونند و تنها مون بذارن .
انشاا.. اگر عمری باقی بود در شماره بعد در رابطه با این ترس ودر مورد راه هایی که شاید بتونه باعث غلبه بر این ترس غیر واقعی واین هراس بی جا بشه بیشتر با هم صحبت خواهیم کرد .
اگه خواستید برام ایمیل بفرستید آدرس صندوق پست الکترونیکی من اینه
www.shahbodyavari@yahoo.com
خداحافظ ترس 1
ترس بسه !!
پسرم علی تازه داشت راه رفتن و دویدن رو یاد می گرفت و مثل همه بچه ها که تو این شرایط قرار میگیرن مرتب زمین می خورد که البته چون تو خونه بود ، خطری تهدیدش نمی کرد تا اینکه یه روز عصری به همراه اخوی ، علی و پسر عموش شایان رو برای گردش بردیم بیرون . راستی این اخوی بزرگتر بنده به بچه دوستی و مواظبت از بچه ها تو فامیل مشهور بوده و هست .
خلاصه رفتیم تو محوطه آسفالت نسبتاً بزرگی که ماشین و موتور اونجا نمی اومدن . بچه ها اجازه خواستن کمی دنبال هم کنن و بدون . من موافق بودم و اخوی نگران .
به بچه ها می گفت " مواظب باشید زمین نخورید " و می خواست در هر قدم دنبال بچه ها باشد .
با هزار خواهش مانعش شدم و گفتم :
ای بابا بعد از مدتها فرصت خوبی بدست اومده که کمی با هم گپ بزنیم . دورادور هم مراقب بچه ها هستیم . اخوی فرمودند : آخه زمین می خورن ها ! عرض کردم : خوب بخورن . بالاخره خوب می شن . اجازه بدهید بجای اینکه از اول پیام منفی " مواظب باش زمین نخوری " براشون مخابره کنیم و اضطراب رو بهشون تزریق کنیم ( که اتفاقاً در این صورت امکان آسیب دیدنشون هم بیشتر می شه ) بهشون اعتماد بنفس بدیم .
دل رو به دریا زدم و با صدای بلند بچه ها رو که چند قدمی بیشتر از ما دور نشده بودند صدا کردم " بچه ها از بازی تون کیف کنید و مطمئن هستم که خودتون مراقب همه چیز هستید " بعد از پایان این جمله یواشی به چهره اخوی نگاه کردم که با نگاه چپ چپش منو به سمت سکوت هدایت میکرد ( شاید هم طرز هدایت کردن رو از صادق خان یاد گرفته بود ) .
البته خودم هم میدونستم بچه های تا این حد کوچولو حتماً نمی تونن مواظب همه چیز باشن و خودم چهار چشمی مراقبشون بودم . اما از یک فاصله چهار پنج متری طوری که واقعاً باورشون شده بود که خودشون هستن و خودشون و داشتن مراقبت از خود در زمان بازی رو هم تمرین میکردن .
تو این دنبال بازی ، علی با شنیدن جملات اعتماد بنفس ساز من حسابی جوگیر شده بود و بی پروا میدوید . مدت زیادی نگذشت که محکم زمین خورد ، کف هر دو دستش و آرنجش خراشیده شد و زانوی راستش هم زخمی و کمی خونی شد .
چشم شما روز بد نبیند . گریه علی و رگبار اعتراض داداش همزمان با هم به هوا بلند شد :
" دیدی گفتم . همینو می خواستی . بجای اینکه دنبال بچه باشی و ازش مراقبت کنی فقط وایسادی و تماشا می کنی ؟ واقعاً که پدر نمونهای . . . . . . . . . . " فکر می کردم شاید علی زمین بخوره . اما تو اون شرایط راستش خودم هم کمی شوکه شدم . اما به کارم اعتقاد داشتم .
علی رو بغل کردم و بوسیدم و بهش گفتم چیزی نشده زخمات خیلی زود خوب می شن . اما دنبال بازی خیلی مزه داره مگه نه ؟
شاید تو اون لحظه و وسط گریه هایش پسرم متوجه نشد من چی می گم . شاید هم شد . بگذریم .
دست و پاشو با آب و صابون شستیم و کمی با بتادین ضد عفونی کردیم و علی هم کمی به شدت گریه اش افزود و بالاخره برگشتیم خونه . در حالیکه هنوز غضب اخوی فروکش نکرده بود بازی بچه ها دوباره شروع شد .
چند ماه از این ماجرا گذشت و پسرم که هنوز سه سالش هم نشده بود هوس دوچرخه کرد . بالاخره با وساطت مادربزرگش و مادرش و با وامی که از قلک علی آقا گرفتیم راهی مغازه شدیم یک ساعت بعدش دوچرخه و علی با هم تو حیاط خونه صفا میکردن .
مثل خیلی بچه های دیگه علی دوچرخه سواری با کمک چرخهای یدکی رو خیلی زود یاد گرفت . اما همه ما می خواستیم زودتر چرخهای یدکش رو باز کنیم و دوچرخه اش رو واقعاً دوچرخه کنیم .
من و مادرش هم مرتب تشویقش می کردیم که پیه چند بار زمین خوردن رو به تنش بماله . علی هم قبول کرد . هر چند بعضی وقتها که زمین می خورد دست و پاش درد می گرفت . می ترسید و گریه میکرد اما بالاخره خیلی زودتر از بقیه هم سن و سالاش دوچرخه سواری واقعی رو یاد گرفت .
شاید شما خواننده محترم هم تجربه یادگیری دوچرخه سواری رو تو ذهن داشته باشید :
ترس از زمین خوردن - ترس از آسیب دیدن - ترس از درد – ترس از شکست - ترس از اینکه بهمون بخندن و بگن : بی عرضه و دست و پا چلفتی . ترس از اینکه مارو با بچه همسایه یا پسر دایی مقایسه کنند و بگن : نیگا کن با اینکه هم قدتو است ولی چقدر زود و قشنگ دوچرخه سواری رو یاد گرفت . ترس و ترس و ترس . . .
راستش من از دوچرخه و دوچرخه سواری چیزای زیادی یاد گرفتم که دوست دارم با شما هم درمیون بذارم .
تقریباً همه ما بالاخره هر طوری بوده به ترسامون غلبه کردیم و به عشق یاد گرفتن و بازی کردن دست به کار شدیم . حالا با خودم حساب می کنم . اگه من اسیر ترسام می موندم چه اتفاقی می افتا د ؟
آیا امکان داشت بتونم دوچرخه سواری یاد بگیرم ؟ مسلماً نه ! آیا هر چقدر پدرو مادرم با مهربانی به من محبت میکردن می شد بدلیل توجه و محبت های زیاد اونها بدون هیچ خطر و آسیبی تویه چشم به هم زدن دوچرخه سواری بلد بشم ؟ بازم مسلماً نه !
باید می رفتم و زمین می خوردم و یاد می گرفتم که چطور بلند بشم و آماده باشم تا یک بار دیگه زمین بخورم . بنظرم مهارت زندگی هم باید مثل مهارت چرخ سواری باشه و هر کس باید شخصاً تجربه کنه و امکان نداره بدون چند بار زمین خوردن مهارتی رو کسب کنیم .
من اعتقاد دارم برای ما آدما چیزی به عنوان شکست وجود نداره . اما تجربه چرا .
شاید هم به غلط عادت کردیم هر وقت به نتیجه دلخواهمون نمی رسیم فکر می کنیم شکست خوردیم . اما خودمونیم مگه آدمیزاد پارچ بلور و کاسه چینیه که بشکنه ؟ شاید برای اونا شکستن معنی بده چون می شه تصور کرد که بر اثر یه اتفاق دیگه به هیچ دردی نخورن .
اما آدما وقتی تلاششون به نتیجه دلخواه نمی رسه تازه چه بسا با درس های خوبی که از عدم دست یابی به هدف گرفته اند از قبلشون هم آگاه تر و کار آمد تر بشن . چون تجربه کسب کردن .
پس شاید بهتر باشد بگیم آدمی که تلاش می کنه و فعاله و به خدا توکل داره باید از ذهنش کلمه شکست رو پاک و بجاش از کلمه تجربه استفاده کنه .
اینارو گفتم تا این واقعیت را به شما بگم :
اکثر ناکامی های ما ریشه در 2 ترس داره که در اعماق وجودمونه و همیشه مارو عذاب داده . کاری هم به ایرونی و فرنگی نداره . مال امروز و دیروزم نیست و تقریباً مشکل آدمای همه جا و همه وقت بوده و جالب اونکه هر دو ترس هم از هراس های بیجا و ترس های غیر منطقی هستند ولی واقعاً و به شدت ما رو آزار میدن و به سوی تلخکامی می برن . برای امروز قصد دارم یکی از اونها رو به شما معرفی کنم :
ترس از شکست !!
حالا از شما می خوام یه بار دیگه مطالبی رو که در سطور بالا در قالب یک خاطره واقعی براتون تعریف کردم رو بخونین و بهش فکر کنید .
فکر شو بکن اگه ما اعتقاد داشته باشیم که با تلاش و توکل به خدا، یا به هدفمون می رسیم و موفق می شیم و یا تجربه کسب می کنیم و کارآمد تر می شیم ، آیا اصلاً سکون و رخوت تو زندگیمون معنی پیدا می کنه ؟! مسلماً نه. در چنین شرایطی کلماتی مانند اینها یکباره از لغت نامه ذهنمون ناپدید می شن و با آزاد شدن این ترمز ، کلی انرژی مثبت هم درون ما زندانی شدن آزاد می شن و با سرعت حیرت انگیزی ما رو به سمت هدفمون جلو می برن .
اما سؤال آخر: اصلاً برای آدمیزاد که بخشی از نیرو و توانایی بیکران روح خدا رو با خودش داره آیا شکست معنی میده ؟
نکته: ما اصلاً برای شکست خلق نشدیم و اصلاً نمی توانیم شکسته بشیم (وگرنه خدا از روح خودش به ما نمی داد ) بلکه برای شکست دادن و غلبه بر مشکلات و کسب پیروزی خلق شدیم .
این واقعیت رو هیچ وقت فراموش نکنیم .
نظام ارزش سنجی درونمون
-
+
-
دوست خوبم سلام . بعد از مدت ها سلام
-
بیائید از همین امروز تکلیف خودمون رو با خودمون روشن کنیم ـ
-
یعنی چی ؟! یعنی اینکه مدتی با خودمون خلوت کنیم ، شاید هم چند جلسه لازم باشه این کار و تکرار کنیم تا به نتیجه برسیم . تو این خلوت باید برای اینکه تکلیفمون مشخص بشه چند تا چیز رو واضح ـ دقیق و صادقانه تعریف کنیم .
-
از چه چیزایی بدم میآید ؟ آیا واقعاً از این چیزی که گفتم راست راستی بدم میاد ؟ ! چقدر ؟ ! حاضرم برای اینکه این چیز بد رو نداشته باشم یا از شرش خلاص بشم چه کارهایی بکنم . از چه چیزای دیگه بگذرم ؟ ! چقدر زحمت بکشم و هزینه بپردازم ؟!
-
بعد از این باید مشخص کنم از چه چیزی خوشم می آید ؟ آیا واقعاً از این چیزی که گفتم راست راستی خوشم میاد و دوستش دارم یا نه ؟ ! چقدر دوستش دارم ؟ حاضرم برای اینکه این چیز خوب و دوست داشتنی رو بدست بیارم دست به چه کارهایی بزنم ؟ !از چه چیزایی بگذرم ؟! چقدر زحمت بکشم و هزینه بپردازم ! ؟
-
شاید اینکار بنظر ساده برسه اما اگه بخوای واقعاً صادقانه و با جزئییات سلیقه ها و ارزش های زندگی خودت رو حلاجی کنی و به اصطلاح او نارو بریزی وسط دایره اونوقت می بینی که اینکار خیلی همت و شهامت می خواد .
-
اولش ذهن ما که عادت به تنبلی و رخوت کرده زیر بار این ورزش ذهنی نمیره . هر قدر می خوای روی این مطلب تمرکز کنی نمی تونی یه وقت بخودت میای که مدت ها گذشته و به همه چی فکر کردی بجز موضوعی که براش با خودت جلسه گذاشتی . طبیعیه و اشکالی هم نداره . واسه همین هم گفتم شاید چند جلسه طول بکشه . این اسب سرکش ذهنت باید هر جلسه آروم تر شده باشه و مدت بیشتری بهت سواری بده تا اینکه کاملاً رام و رهوار بشه .
-
-
می دونی چرا اینقدربرای این تمرین تاکید می کنم ؟ چون یکی از کارهایی که آدمهای موفق خوب بلدن انجام بدن اتخاذ تصمیم های سریع ، درست و بموقع است .
-
-
اگر ما معیارهای ذهنی مشخص و واضح و روشن نداشته باشیم تو زندگی زیادبر سر دوراهی و چند راهی گیر میافتیم .
-
-
اگه با عمق وجودمون ندونیم که چی رو دوست داریم و از چی بدمون میاد اونوقت تصمیم گرفتن برامون خیلی سخت میشه . کلی طول میکشه یه تصمیم بگیریم و بعدش هم همه اش نگرانیم که نکنه تصمیم غلطی رو اتخاذ کرده باشیم .
-
-
در حالی که اگه از قبل تکلیف خودمون رو با ضمیرمون روشن کرده باشیم و یک نظام ارزشگذاری واضح و شفاف درونی داشته باشیم خوب و سریع وقاطع تصمیم می گیریم و به تصمیم خودمون هم اعتقاد کامل خواهیم داشت .
-
-
از این گذشته اگه ما نظام ارزش سنجی درونمون مشخص باشه ، همونطور که تکلیف مون با خودمون روشنه ، تکلیف بقیه با ما و ما با بقیه هم مشخص میشه که این خیلی خوبه .
-
تا گفتگوی بعدی شما رو به خدا می سپارم . +
مهارت تصمیم گیری
++سلام سال نو مبارک
راستی عید خیلی با حاله ، مگه نه ؟ هیچ دقت کردی تو ایام نوروز همه چقدر مثبت می بینن و حرفهای مثبت می زنن . وقتی به هم می رسیم همه خندانیم : وقتی حال همدیگر رو می پرسیم جوابهای امید بخش می دیم.
خیلی خوبه . شکر خدا و . . . برای همدیگه آرزوهای قشنگ می کنیم . ایشالا سال خوبی براتون باشه ـ پر از سلامتی و شادی و . . . . اما همین که تعطیلات تموم شد تو بقیه 350 روز سال بازم همون آدمهای غرغرو می شیم که بودیم .
وقتی حال همدیگرو می پرسیم جواب می دیم که : چه حالی ـ بابا با اینهمه گرونی مگه میشه زندگی کرد و یا می گیم حالم خوبه اگه بقیه بذارن و انقدرآدم های روزگار اذیتم نکنند .
یا نهایتاً می گیم ای بد نیستیم ـ بدک نیستیم ـ نفسی میاد و میره و . . .
کاش می تونستیم این روحیه و مثبت گویی 15 روز اول سال رو تو بقیه روز ها هم داشته باشیم . نمی دونم یاداشت قبلی رو یادته یا نه ؟ قرار بود تمرین مثبت بینی کنیم ؟ راستی چقدر تمرین کردی ؟ چقدر پیشرفت کردی ؟
از پیشرفت هات اگه دوست داشتی ما رو هم خبر کن . یه نکته رو یادت باشه . تو اکثر مواقع شاید هم همة مواقع فرق آدم های موفق با آدمهای ناموفق تو یک کلمه است اونم اقدامه ـ فاصله تصمیم گیری تا اقدام تو آدم های موفق خیلی کوتاهه شاید اندازه یه چشم بهم زدن .
اما در مورد آدم های ناموفق این فاصله خیلی زیاده و این دره عمیق پر شده از لحضات تردید و تردید . . . .
هر موقع دیدی یه تصمیم گرفتی ـ روش هم خوب فکر کردی ـ قبولش داری اما برای اقدام کردن هی امروز و فردا می کنی بدون که رفتی تو صف آدم های ناموفق و باید زودی از تو این صف بزنی بیرون .
اگه لامپ اتاقت سوخته هی امروز و فردا نکن در اولین فرصت ممکن اقدام کن .
یه عده افراد هستن که حتی مشکل اونا از این هم عمیق تره یعنی اصلاً برای اینکه یه تصمیم بگیرن کلی تردید و دودلی دارند و مدت ها تصمیم گرفتن رو عقب می اندازن .
نه اینکه دلیل خاصی داشته باشه یا موضوع خیلی مهم باشه و احتیاج به کلی بررسی داشته باشه . نه همینطوری لفتش میدن . الکی !!
اگه می خواهید قدرت تصمیم گیری تون بالا بره زیاد تصمیم بگیرید .
تصمیم گیری هم مثل حس خوشبختی یه عضله تو روان ما داره که هر چی ازش بیشتر کار بکشیم قوی تر می شه .
نمی گم شتاب زده تصمیم بگیر . موقع تصمیم گرفتن باید همة عقلمون رو جمع کنیم و مسئله رو از زاویه های مختلف و حالت های گوناگون بررسی کنیم . اگر لازم بود با دیگران مشورت کنیم .
اما بعدش وقتی که هر چه عقل داشتیم ازش استفاده کردیم حالا دیگه وقته عمله .
این مهم نیست که بعداً نتیجه این تصمیم چی بشه . شاید آینده نشون بده که تصمیم خوبی نگرفته بودیم . اما این مهم نیست .
فقط این مهمه که وقت تصمیم گیری با تمام توان سعی کردیم بهترین تصمیم رو که می تونستیم بگیریم اتخاذ کنیم . حالا اگه تصمیم درست بود که لذتش رو می بریم اگه هم درست نبود که یه تجربه بدست آوردیم که حتماً حتماً برای دفعه بعد که بخواهیم تصمیم بگیریم به کمک ما می آد و کلی بدردمون می خوره .
شبیه یاد گرفتن دوچرخه سواریه . شاید چند بار هم زمین بخوری ، دست و پاتم زخمی بشه اما بی خیال بعداً که دوچرخه سواری یاد بگیری هم به کارات زود ترمی رسی هم کلی کیف می کنی .
اگه می خوای تو لحضات بحرانی که همه کُپ کردن تو بتونی تصمیم صحیح و سریع بگیری راهی نداری جز اینکه پیه چند تا تصمیم غلط رو هم به تنت بمالی .
همین الان پاشو کاری که لازمه انجام بشه و چند وقته به تاخیر افتاده رو انجام بده . حتی اگه تلفن زدن به یه دوست باشه .
یادمون باشه بجای اینکه تاریکی رو نفرین کنیم بهتره که یه چراغ روشن کنیم .
تا یاداشت بعدی خداحافظ
++
آرنولد خوشبختی باشید
همراهان عزیر سلام .
حتما یادتون می آد که قبلاً گفته بودم رسیدن به حس خوشبختی نیاز به تلاش و پشتکار داره . شما اینطور فرض کنید که یک عضله خوشبختی تو بدن شما وجود داره ( مثلاً مثل عضله بازو ) . اگه طی یه حادثه خدای نکرده دست شما بشکنه و مدتی ( مثلا یک ماه ) از کار بیفته و تو گچ باشه میدونی چی میشه ؟ بازوت لاغر و لاغر تر می شه جوری که بعد از اینکه از گچ بازش کردن یه مدت باید بری فیزیوتراپی و ورزش کنی تا عضله ات قوی و بزرگ بشه .
خوب عضله خوشبختی هم همینطوره . اگه مدتیه که زیاد حس خوشبختی نکردی و عضله خوشبختی ات لاغر و ناتوان شده باید چند جور ورزش انجام بدی که یکی از اونها رو امروز برات می گم . ولی یه شرط داره ! اونم اینه که خیلی عالی انجام بدی .
اگه حس و حالش رو نداری که بهت توصیه می کنم بقیه نوشته هامو نخونی و وقت خودتو تلف نکنی .
اگه هم نه واقعاً مشتاقی به چشم یه ورزش بهش نگاه کن .فکر کن پول دادی و وقت گذاشتی و اومدی باشگاه . حالا فکر می کنی بیکار واسادن معنی می ده .؟!
پس یا علی بگو که شروع کنیم . اسم اولین حرکت ورزشی برای تقویت عضله خوشبختی ات ( مثبت نگری و حسن جوئیه ) یعنی تو هر اتفاقی که دور و برت می افته بگردی نکته های خوب و مثبتش رو پیدا کنی هر کس روکه می بینی سعی کن محاسن و خوبیهاش روکشف کنی /
اولش شاید یه کم سخت باشه شاید بنظرت لوس بازی برسه شاید هم زود خسته بشی یا یادت بره . هیچ اشکالی نداره طبیعه ولی در هر شرایط نه ناامیدبشو نه تمرینت رو رها کن
بعد از یه مدت کوتاهی ( شاید یکی دو روز ) اگه تمرین و تکرار داشته باشی می بینی که راه افتادی وطرز نگاه کردنت یه جور قشنگی عادت کرده به خوب دیدن .
هر وقت به این حس رسیدی جداً ازت خواهش می کنم به خودت یه هدیه بدی . این هدیه می تونه یه بستنی یا آدامس باشه یا چیزهای گرونتر . بستگی به بودجه ات داره ولی با توجه به همین بودجه ات برای خودت یه کاری انجام بده که خیلی حال کنی . کاری که مدتهاست می خوای برای خودت انجام بدی ولی وقتشو نکردی .
مثلاً خودتو به تماشای یه فیلم تو سینما مهمون کن یا با کسانی که دوست داری به یه گردش یا پیک نیک برو ………….خلاصه اینو بدون که ما همه از زن و مرد ، پیر و جوون تو وجودمون یه کودک داریم . یه قسمتی ازروح و روان و شخصیت مایه کودکه که خیلی هم احتیاج به نوازش و جایزه و باریک اله داره .
چند وقته که به کودک وجود خودت سری نزدی ؟ نوازشش نکردی شاید هم از این بدتر تو هفته گذشته کودک درون خودتو چقدر تحقیر کردی و شلاقش زدی ؟ چقدر بادیگران مقایسه اش کردی و سر کوفتش زدی ؟
اینو بهت قول می دم هر کسی هستی و تو هر موقعیتی که باشی این کودک همیشه منتظر ه که ببریش گردش یا یه جوری شادش کنی .
پس معطلش نکن هر قدر که کودک درون تو با نشاط و سرحال باشه دنیا بر ات قشنگ تر میشه .
بگذریم برگردیم به مسئله حسن جویی این برای من یه قانونه که آدم کاملاً بد یا کاملاً خوب مربوط به قصه ها و فیلمهای هندیه تو عالم واقعیت آدما نه سفیدن نه سیاه همه مون خاکستری هستیم .
منتها بعضی ها خاکستری خیلی روشن که به سفیدی خیلی نزدیکن و بعضی ها خاکستری تیره که به سیاه خیلی نزدیکن اما تو وجود همه ما قسمتی از روشنی و قسمتی از تاریکی حتماً وجود داره ! به آدمی که واقعا ازش بدست می آد فکر کن . بعنوان یه بی طرف بهش نگاه کن . فکر کن داری از ارتفاع 50 متری می بینیش این آدم چند تا نکته مثبت داره ؟
میدونم شاید اهل زخم زبون باشه ـ یا خسیس و بی معرفت . یا حتی چشم و دلش هم پاک نباشه ولی شاید خیلی خوب رانندگی کنه یا خوب نقاشی کنه یا ساز خوب بزنه شاید هم تنها نکته مثبتش دندونای سفیدش باشه چه می دونم شاید آشپز خوبی باشه و یا همیشه سرو وضع آراسته ای داشته باشه .
نمی گم می تونی با همه آدما دوستی کنی .
شاید فعلاً بهتر باشه از بعضیها هم دوری کنی . اگه از کسی بدت می یاد نمی خوام باهاش طرح رفاقت بریزی ولی مطمئن هستم تو وجود همون هم بالاخره یکی دوتا نکته مثبت میتونی پیدا کنی . اتفاقای دنیا هم همینطوره هیچکدوم سپید و سیاه نیستند بلکه به اتفاقات بعدی هم خیلی مربوطن .
شاید یه کم طولانی بشه ولی بذار برات یه داستان کوتاه تعریف کنم . یه روز و روزگاری در ایام قدیم پیر مرد دهقانی بود که از مال دنیا فقط یه پسر داشت و یه اسب که با کمک اونا کشاورزی می کرد و روزگارش می گذشت . یه روز صبح که با پسرش می خواستن به مزرعه برن دیدن که اسبشون رفته که رفته . خودشون 2 تا به سمت مزرعه رفتن . هم ولایتی هاش که از قضیه با خبر شده بودن به پیر مرد می گفتن : خیلی بدشد حالا چیکار می خوای بکنی . واقعاً که بدشانسی و …………..پیر مرد در جواب آنها فقط گفت : شاید !!
عصر که می خواستن از مزرعه برگردن اسبشون از صحرا اومد و با خودش یه اسب دیگه هم که جفتش شده بود آورد . مردم که این صحنه رو دیدن به پیر مرد گفتن : خوش بحالت حالا اسبت شده 2 تا واقعاً که آدم خوش شانسی هستی پیر مرد باز هم در جوابشون گفت : شاید !!
صبح فرداش با پسرش و 2 تا اسبش راهی مزرعه شدن اما اسب جدید که کمی وحشی بود با لگد زد پای پسر دهقان رو شکست . باز هم مردم به دهقان گفتند : واقعاً که بدشانسی تو حد نداره ، یه پسر داشتی اونم زمینگیر شد . پیر مرد باز هم گفت : شاید !!
فردا صبح سربازای حاکم ریختن تو ده و چون کشورشون در گیر جنگ شده بود همه جوونا رو برای سربازی و جنگ با خودشون بردن ولی چون پای پسر دهقان شکسته بود اونو با خدشون نبردن بازم مردم به دهقان گفتن که : خوش به حالت واقعاً که شانست نظیر نداره بچه ات فوقش یه ماه دیگه سر پاس اما بچه های ما اصلاً معلوم نیست که زنده برگردن یا نه و…………….
این قصه همینطور می تونه ادامه پیدا کنه .
اما سئوال اینجاست که بنظر شما بالا خره پیر مردخوش شانس بوده یا بدشانس ؟! تا هفته بعد شما رو به خدا می سپارم اما از تون می خوام تو این هفته علاوه بر اینکه تمرین حسن جویی رو انجام میدین به هیچ وجه خودتون با دیگران مقایسه نکنید . علتش رو هم بعدا براتون می گم .
حذف خاطرات عذاب آور
برای این هفته یه تمرین ذهنی خیلی جالب در نظر گرفتم که امیدوارم شما هم با من همراه باشید .
تصور کنید که یه فیلم سینمایی بهتون دادم و از شما خواستم که اونو ببینید . خوب شما هم وقتی که به خونه رسیدین سر فرصت فیلم رو میذارید تو دستگاه ویدئو و کنار تلویزیون می شینید و فیلم رو تماشا می کنید .
ولی این یه فیلم استثنائیه .بعضی از صحنه های فیلم رو که می بینی از ترس و وحشت سر جاتون خشکتون میزنه . بعضی هاش اونقدر خنده داره که روده بر میشین . بعضی هاشم عاطفی و پر از خوشحالیه . موقع دیدن بعضی از صحنه هاش اونقدر اعصابتون خورد میشه که دلتون میخواد تلوزیونو بشکنید یا سرتون رو به دیوار بکوبید . بعضی از صحنه هاش فوق العاده غم انگیزه و شما رو وادار میکنه که مثه ابر بهار گریه کنید و .. .. .. ..
خوب با همه این صحنه ها بلاخره فیلم تموم میشه . اما به هر دلیل شما میخواهید که دوباره این فیلم روببینید . امکان انتخاب صحنه ها و مونتاژ فیلم رو هم دارید که کدوم صحنه ها رو کنار هم بچینید و تماشا کنید .
حالا اگه واقعا شما تو این موقعیت قرا بگیرید فکر میکنید که چیکار میکینید ؟
شاید جواب شما این باشه که خوب معلومه صحنه های شاد و لذت بخش رو خواهیم دید اونهم بارها وبارها .
اما من میگم که شما این کار رو نمی کنید . یعنی اکثر ما آدما بر عکس این قاعده و منطق واضح رفتار می کنیم . میخواین بگم که شما عادت کردید چیکار کنید ؟
شما تمام صحنه های عذاب آور و دلخراش و جانکاه این فیلم رو که خیلی اذیتتون میکنه ـ انتخاب میکنید و بارها و بارها تماشاشون میکنید . خیلی خیلی کم میشه که صحنه های دوست داشتنی اونو ببینید
اگر هم بطور اتفاقی روی صحنه تلوزیونتون بیاد به اصطلاح اونو میزنید بره ( دکمه F.F کنترل دستی روفشار میدید تا این لحظه های زیبا و روحبخش رو نبینه )
شما اینطور فکر نمیکنید ؟ خیلی خوب .این فیلم سینمائی که دست هر کدام از ماست زندگی و سرگذشت و خاطراتمونه و همونطور که گفتم صحنه های خیلی متفاوتی هم داره .
تا حالا چند بار شده خاطره دعواها و دلخوریهای عمیق خودتونو با دیگران تو ذهن مرور کنید . با یاد آوری این خاطرات که همیشه با جزئیات کامل هم همراهه قلبتون به طپش می افته ـ عرق میکنین ـ نفستون به سختی بالا میاد و تمام عضلات بدنتون منقبض و کوفته می شه .
عین زخمی که تازه مرهم گرفته و خونریزیش بند اومده و شما با اینکار مرهم رو میکنین و زخم تازه میشه و خون سیاه و بد رنگِ رنجش ازش جاری میشه که تمام شیمی بدنتون رو مسموم میکنه .
اون کسی رو که ازش رنجیدین به هیچ وجه نمی بخشید و با تکرار هزاران باره موضوعات رنجش از افراد مختلف خودتونو داغون میکنید .
از این بدتر هم وجود داره . میخوای بگم ؟.باشه . صحنه های دلخوری از خودتو چند بار تکرار کردی ؟ مثلا تو فلان مهمونی که کسی بهت تیکه انداخته و جلو همه مسخره ات کرده و خجالت کشیدی ولی نتونستی جوابشو بدی .
چند بار اینجور فکرا مثه خوره به جونت افتاده و خودتو محکوم کردی که چرا من اصلا لال شده بودم ؟ ـ چرا من اینقدر دست و پا چلفتی هستم
حقش بود همونجا یه درس حسابی بهش میدادم و .. .. .. .. محکوم چیه ؟ . . . خودتو مجازات هم میکنی و اونقدر به خودت شلاقِ ذهنی میزنی که پاک خودتو مستاصل و بیچاره می کنی .
خودمونیم تو روز وقتی چند ساعت تو فکر فرو میری چقدر غرق این خاطرات عذاب آور می شی ؟
حالا با من موافق هستی که ما آدما عادتمون شده که وقت تماشای فیلم سینمایی خاطراتمون بیشتر سراغ صحنه های عذاب آور و جانکاه بریم و اونها رو بارها و بارها تکرار کنیم .
بمن بگو که روزی چند ساعت قسمتهای دوست داشتنی اونو میبینی ؟ ازدواجتو ـ قبولی دانشگاهتو ـ فرزند دار شدنتو ـ یا اون تفریحات و پیک نیک ها و مهمونیهای لذت بخش فامیلی یا دوستانه رو که خیلی هم بهت خوش گذشته ـ خاطرات بازیها و شیطنت های دوره بچگی چطور ؟
یا همون کاری رو که در نهایت موفقیت انجام دادی و حسابی مزه شیرین پیروزی را با همه وجودت چشیدی .
همین الان ازت میخوام که یکی از بهترین و شیرین ترین خاطرات زندگیتو تو ذهنت مجسم کنی .. .. ..
می بینی نفست داره آروم می گیره .. قلبت به شادی میزنه .. عضلاتت راحت و با نشاط شده و امید تو
چشات برق میزنه .. .. .. شاید بهم بگی من نمی خوام به خاطرات تلخ و عذاب آور گذشته فکر کنم اما نمی تونم !!
یه وقتی به خودم میام که میفهمم مدتهاست دارم بهشون فکر میکنم و خودمو کلی فرسوده کردم .. .. دست خودم نیست .. .. بی اراده تو این گرداب می افتم و وقتی حواسم میاد سر جاش
که دیگه حسابی کلافه شدم .
عیبی نداره ـ غصه نخور ـ اگه عمری به دنیا داشتم و شما هم مطالب منو دنبال کردید تکنیکهای حذف قسمت های غذاب آور فیلم خاطراتت رو برات میگم ( رنجش زدایی ـ حسن جویی و مثبت نگری ـ خود ایده آلی و .. .. .. ) جوری که برای همشه از شرشون خلاص بشی و یه فیلمی داشته باشی که همیشه از
دیدنش لذت ببری .
شاید بگی ای بابا مگه میشه گذشته و تاریخ و خاطرات رو حذف کرد یا عوضشون کرد ؟ نه نمیشه !!
منهم بهت میگم دوست خوبم نمیشه کار سوسنه . میشه خوبم میشه .اینو بدونین که طبیعت ما با شادی قرینه و بنظر من خدا هم بنده غمگین و افسرده رو دوست نداره که هیچ ، تنبیهش هم میکنه که :
ای بنده من تو که جانشین من تو زمین بودی ـ تو که این همه بهت قدرت دادم ـ تویی که همه آسمونو زمینو برای تو خلق کردم و .. .. .. و از همه مهمتر تو که منو داری .. .. چرا باید ملول و افسرده باشی .
راست میگه بخدا . یادمون باشه ما حق نداریم غمگین و افسرده و ملول باقی بمونیم !
تا درودی دیگر .. … بدرود
لیمو ترش جادویی
دوست من سلام
تو یاداشت قبلی برات نوشته بودم که خوشبختی یه حسه! وقتی صحبت از حس می شه یاد حواس پنچگانه می افتم یعنی بینایی- شنوایی و .....
خوب ، این حواس وقتی کار می کنند که یه محرک خارجی داشته باشن بطور مثال گوش ما وقتی میشنوه (حس شنیدن رو تجربه می کنه ) که یک صدا یی از بیرون بهش برسه (یه محرک خارجی وجود داشته باشه ).
اما آیا اگه حواس ما بخوان کار کنن همیشه باید یه چیزی از بیرون به اونا برسه ؟ آیا خوشبختی هم همینطوره ؟ یعنی حس شنوایی ما وقتی کار می کند که در محیط اطراف مایه اتفاق بیافته مثلاً یه شیشه بشکنه تا ما صدای اونو بشنویم . آیا حس خوشبختی هم همینطوره ؟ یعنی باید بیرون یه اتفاقی بیافته که ما حس خوشبختی کنیم . مثلاً باید یه اتومبیل شیک و اسپرت بخریم تا حس خوشبختی رو تجربه کنیم ؟
اینجا یه محل خیلی مهمه . یه دوراهییه که همه ما همه عمر داریم اونو اشتباه میریم جالب اینه دفعه بعد هم که به یه همچنین دوراهی میرسیم بازهم همان اشتباه دفعه قبل رو تکرارمی کنیم .
شاید برای شما عجیب بنظر برسه ولی اگه سیب سرخ امید رو دنبال کنید بهتون ثابت می شه که این ادعا حقیقت داره .
( این صحیح نیست که باید یه اتفاق خوب و دوست داشتی رخ بده تا ما احساس خوشبختی کنیم بلکه این صحیحه که اگه می خوای اتفاقای خوب بیافته باید احساس خوشبختی کنی ) .
خوب یعنی چی ؟
یعنی من که دورو برم پر از اتفاقات نا خوشایند شده ، من که اجاره خونه ، شهریه دانشگام عقب افتاده من که اونقدر از دست کارای بقیه حرص می خورم که شبا خواب راحت ندارم و مدام مثل فیلم تکراری صحنه های عذاب آور دلخوریها و رنجشهامو تو ذهنم تکرار می کنم. منکه بچه ام مریضه و پول ندارم- من که همسرم ترکم کرده و…....بیام مپل دیونه ها جلو آینه واسم و مثل مجسمه بخندم و بگم من خوشبختم .
نه بابا این حرفا واسه کتابا خوبه . اگه شما هم همینطور فکر می کنید با شما جنگی ندارم ولی بهتون می گم خوب جایی اومدین و مطالبی دارین می خونین که خیلی بدردتون می خوره
خوب بیاین با هم یه تجره کنیم تا قدرت تخیل خودمونو جدی تر بگیریم . در نظر خودت مجسم کن که یک لیمو ترش تر و تازه که خوب شسته شده و حسابی رسیده تو یه پیش دستیه کنارش هم یه کارد میوه خوری و یه نمکدون پر از نمک و ترو تمیزه . حالا تو می ری کارد و ور می داری لیمو رو تو دستت می گیری خیسی و نرمی شو حس می کنی حالا لیمو رو از وسط می بری روش نمک می ریزی و آبلیموی ترش ترش رو می خوری .
خودمونیم وقتی این چند خط رو می خوندی آب دهنت راه نیافتاد . انگار که واقعاً داری یه لیموی ترش می خوری و ترشی شو حس می کنی . پس موفق شدی یه حس رو تجربه کنی بدون اینکه محرکی از خارج داشته باشی . نمی گم خوشبختی هم مثل این تجربه خیلی ذهنی و انتزاعیه نه برعکس در رابطه با اون هم تجربه ذهنی و تخیل و امید و آرزو مهمه . هم کار عملی و تمرین .
تا یاداشت بعد خداحافظ .
امید و خوشبختی
........
دوست من سلام :
توذهن من واژه امید و واژه خوشبختی یه جورایی معادل هم معنی شدن . یعنی فکر می کنم حتما هر کسی که امیدواره خوشبختی رو هم حس می کند و هر کسی هم احساس خوشبختی می کند حتما به زندگی امیدواره این قضیه برهان خلف هم داره .
یعنی بنظر من هر کسی تو زندگی اسیرنا امیدی باشه محاله خوشبختی رو حس کند و هر کسی هم احسلس خوشبختی نکند حتما مایوس و نا امید شده .
اگه بخوام تعریفی از خوشبختی رو که برای خودم قابل قبول باشه به شما بگم این جمله رو می گم :
”خوشبختی احساسی است که ذهن از گذشت زمان لذت ببره “
تو این تعریف چند کلمه کلیدی و مهم وجود داره : اول اینکه خوشبختی یه حسه – دوم این که این حس وابسته به ذهنه و سوم اینکه تجربه این حس لذت بخشه .
نمی خوام یادداشت های من حالت جزوه کتاب پیدا کنه –چون فکر می کنم هم این جور کتاب ها فت و فراوونه وشما می تونین بخرین وبخونین که البته همه کس هم وقت و حوصله و ........ این کار را نداره و هم اینکه خواست من اینه که خلاصه و کابردی و خودمونی شده براتون بنویسم و طبیعت این یادداشت ها یه جوری باید باشد که هر کسی با هر سطح سواد ومعلومات بتونه از آنها استفاده کنه ودر زندگیش تاثیر عملی اینهارو حس کنه ولذت ببره .
هدف کلی من اینه که همه با هم بتونیم به جایی برسیم که روزها بهمون بیشتر خوش بگذره واینو باور کنین که تنها شرطش اینه که بتونیم طرز فکرمون رو عوض کنیم
بنا به هزارویک دلیل ما دنیا ومسائلش رو – خودمونو دیگرونو اونطور که باید نمی بینیم . قشنگ و دوست داشتنی وخواستنی نمیبینیم (حداقل برای خیلی ها بیشتر وقتا اینجوری شده ) حرف من اینه که : چشمهارا باید شست جوردیگر باید دید
اگه ما باور کنیم که یه جور دیگه هم می شه فکر کرد .می شه مسائل واتفاقات دنیارو از دریچه دیگری هم دید .... وباورمون بشه که ما هم گاهی وقتا اشتباه می کنیم واین کاملا طبیعی است وهیچ ایرادی هم نداره (چون فقط یه دسته از آدمها هستند که هیچ وقت اشتباه نمی کن اونها هم آدم هایی هستند که اصلاً کاری انجام نمی دن ودیکته ننوشته شون طبیعتاً غلط نداره )
اگه اعتقاد داشته باشیم راه بهتری هم هست وهرکسی هرجاکه هست وهرجاکه زندگی می کنه می تونه وحقشه که از زندگیش لذت ببره ـ آره در اینصورت ما ؛ هم می تونیم و هم حق داریم که فکرمون رو بهتر کنیم و دنیا رو قشنگتر ببینیم فقط اگه بخواهیم
من ادعا نمی کنم که به شما سرم و قرص و کپسول خوشبختی می دم یا جادویی
بلدم که یه شبه همه مشکلات شما رو حل کنه و نهال امید تو دلتون بکاره نه بر عکس می گم این راه حوصله می خواد ـ تمرین می خواد واز همه مهمتر باور وانگیزه اون می تونه کسب لذت بیشتر از زندگی باشه .
اما این ادعا روهم دارم ؛ پاشم ایستادم که ما میتونیم با کمک همدیگر تغییر و بعد از مدتی اینقدر این تغییر واضح و لذت بخش باشه که زندگیمونو عوض کنه .
خوب بنظر میاد داشت اول کمی طولانی شد و وقت خداحافظی رسیده
اگه نظرتون رو برام بنویسین 2 فایده داره: اولیش اینکه منو خیلی خوشحال می کنه دومیش هم اینکه می شه بر اساس پیشنهادات خوب شما وبلاگمون رو بهترش کنیم .
تا یادداشت بعد بدرود
سلام ...... سیب سرخ امید آورده ام
دوست من سلام :
نیت کردم هفته ای یکبار در رابطه با خود شناسی براتون یه یاداشت بنویسم . من تو زمینه روانشناسی کمی مطالعه و کار کردم .
البته تحصیلات دانشگاهی من در زمینه ای دیگه اس. اما چند سالی در یکی از مکاتب خوب خودشناسی تمرین کردم و کلاسهای مربی گری را هم با موفقیعت پشت سر گذاشتم
یادداشتهای من بریدهای از کتابها و مجلات مختلف در زمینه روانشناسی و خودشناسیه و البته نظرات خودم رو هم می نویسم .
خوشحال می شم در این زمینه نظربدین و اگه اسم مناسبی برای این یادداشتها پیدا کردین برام بفرستید .
دوستدار شما شهبد
